تبليغاتX
سرزمین...
 
ادبی
 

چهارشنبه، 11 آذر، 1383

ببين و نپرس ۱

 

   ببــــــــــين و نپــــــــــــــــــرس :

 

 

عشق عبارت است از نفوذ فعالانه در شخص دیگر، که ضمن آن، شوق به

 

دانش در نتیجه وصل آرام می شود.

 

ضمن این نفوذ کردن، من او را می شناسم، خود را می شناسم و همه را

 

می شناسم و (( هیچ نمی دانم. ))

 

انگیزه سادیسم میل به پی بردن به اسرار است، با وجود این انسان مثل

 

گذشته نادان باقی می ماند.

 

تمام ارکان شخص دیگر را از هم جدا می کند ولی نتیجه آن تنها نابودی

 

اوست.

 

عشق تنها راه دانستن است، که در حین وصل به تمنای من جواب

 

می دهد.

 

در حین عشق ورزیدن و نثار کردن خود، در حین نفوذ کردن در  شخص دیگر،

 

خود را می یابیم، خود را کشف می کنیم، هم او را و هم خود را کشف

 

می کنیم.

 

شوق شناختن خود و انسان به طور کلی در اشعار سقراط چنین بیان

 

شده است: (( خودت را بشناس.))

 

این سرچشمه همه علم روانشناسی است.

عشق کودکانه از این اصل پیروی می کند که: (( من دوست دارم چون دوستم دارند.))

 

عشق پخته و کامل از این اصل که: (( مرا دوست دارند، چون دوستشان دارم.))

 

عشق نا بالغ می گوید: (( من تو را دوست دارم چون به تو نیازمندم .))

 

عشق رشد یافته می گوید: (( من به تو نیازمندم چون دوستت دارم.))

 

 

 

(( عشق فرزند آزادی است، نه از آن سلطه جویی. ))

عشقی که ما سزاوارش هستیم همیشه این احساس تلخ را به جای

 

می گذارد که آدمی را به خاطر خودش دوست ندارند، بلکه فقط برای آن

 

دوستش دارند که می تواند آنها را راضی کند؛ یعنی در واقع به هیچ وجه

 

انسان را دوست ندارند، بلکه از او استفاده می کنند.

عشق در وهله نخست بسته به یک شخص خاص نیست، بلکه بیشتر نوعی رویه و جهتگیری

 

منش آدمی است که او را به تمامی جهان، نه به یک (( معشوق )) خاص می پیوندد.

 

اگر انسان فقط یکی را دوست بدارد و نسبت به دیگران بی اعتنا باشد، پیوند او عشق نیست، بلکه

 

یک نوع وابستگی تعاونی است و یا یک خودخواهی گسترش یافته است.

 

با وجود این اکثر مردم فکر می کنند علت عشق وجود معشوق است نه استعداد درونی.

 

در حقیقت، آنان فکر می کنند که چون هیچ کس دیگری را جز معشوق دوست ندارند این خود

 

دلیلی بر شدت عشقشان است.

 

چون مردم نمی توانند درک کنند که عشق نوعی فعالیت و توانایی روحی است، استنباط می کنند

 

تنها چیز لازم پیدا کردن یک معشوق مناسب است - و از آن پس همه چیز به خودی خود ادامه

 

خواهد یافت.

 

این درست مثل آدمی است که می خواهد نقاشی کند، ولی به جای اینکه هنر و فن آن را فرا

 

بگیرد، می گوید منتظر موضوع مناسبی برای نقاشی هستم و ادعا می کند که اگر موضوع را

 

بیابد زیباترین نقاشیها را خواهد کشید.

 

اگر انسان واقعا و صمیمانه کسی را دوست داشته باشد، حتما همه مردم، دنیا و زندگی را دوست

 

می دارد.

 

اگر من بتوانم به کسی بگویم (( تو را دوست دارم ))، باید توانایی این را هم داشته باشم که بگویم

 

(( من در وجود تو همه کس را دوست دارم، با تو همه دنیا را دوست دارم، در تو حتی خودم را

 

دوست دارم.))

 

از گفتن اینکه عشق نوعی جهتگیری است که هدفش همه مردم است، نه یک نفر نباید چنین نتیجه

 

گرفت که بین انواع مختلف عشق که تابع معشوقهای مختلفند، تفاوتی وجود ندارد.

 

عشق واقعی یک (( تاثر )) به معنی تحت تاثیر دیگران قرار گرفتن نیست، بلکه کوشش فعال

 

برای بسط خوشبختی معشوق است که از استعداد ما برای عشق ورزیدن سرچشمه می گیرد.

 

دوست داشتن دیگران به معنی تحقق بخشیدن و تمرکز نیروی دوست داشتن است، فردی که قادر

 

است عشق بورزد، و عشق ورزیش با باروری همراه است، خودش را نیز دوست دارد، کسی که

 

فقط بتواند دیگران را دوست بدارد اصلا معنی عشق را نمی داند.

 

این درست است که انسانهای خودخواه توانایی مهر ورزیدن ندارند، ولی این

 

نیز درست است که آنان قادر نیستند خودشان را هم دوست بدارند.

 

 

                              

 

چهارشنبه، 11 آذر، 1383

                  

 

عشق عبارت است از رغبت جدی بر زندگی و پرورش آنچه بدان مهر می ورزیم.

 

روانپزشکان به وسیله بیماران خود معالجه می شوند، و افراد به وسیله

 

روابط شان می توانند بر مشکلات خویش فائق آیند _ به شرط آنکه

 

همدیگر را مانند شیئ تلقی نکنند و رفتارشان نسبت به هم صمیمانه و

 

ثمر بخش باشد.

 


 

 

 



 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه، 11 آذر، 1383

مبادله کالا به کـــــــــــــــــــــــــالا :

 عشق نیروی است که تولید عشق می کند؛ ناتوانی عبارت است از عجز

از تولید عشق، این تفکر را مارکس به بهترین  وجهی بیان می کند:

 

او می گوید: (( انسان را به عنوان انسان و رابطه اش را با دنیا به

 

عنوان یک رابطه انسانی فرض کنید، در نظر بگیرید که فقط عشق را با

 

عشق می توان مبادله کرد اعتماد را با اعتماد و تمامی روابط انسان را

 

بر همین قیاس.

 

 اگر بخواهید در دیگران موثر باشید، خودتان باید شخصی واقعا پرشور

 

و عامل ایجاد نفوذ در مردم باشید.

 

هر یک از روابط شما با انسان و با طبیعت بایستی مبین زندگی حقیقی

 

و فردی شما که بیانی از خواست ارادی شماست باشد.

 

اگر شما بدون اینکه طلب عشق کنید عشق می ورزید، یعنی اگر عشق

 

شما عشقی است که قدرت تولید عشق ندارد، اگر  به وسیله تجلی زندگی

 

به عنوان یک عاشق از خودتان یک معشوق نساخته اید، عشق شما

 

ناتوان است، یک بدبختی است. ))




چهارشنبه، 11 آذر، 1383

 

نثار کردن از دریافت کردن شیرینتر است

نثار کردن از دریافت کردن شیرینتر است، نه به سبب اینکه ما به محرومیتی 

 

تن در می دهیم، بلکه به این دلیل که شخص در عمل نثار کردن زنده بودن

 

خود را احساس می کند.

 

 مشهور است که فقرا به مراتب بخشنده تر از ثروتمندانند، با این وجود 

 

وقتی فقر از حد معینی گذشت دیگر راهی  برای بخشیدن باز نمی گذارد و

 

بسیار موجب زبونی می شود؛ نه فقط به سبب رنجی که مستقیما به وجود

 

می آورد بلکه به واسطه این حقیقت که انسان را از لذت نثار کردن محروم

 

می سازد.

 

 

این بدان معنا نیست که او ضرورتا خودش را فدای دیگری می کند - بلکه او

 

از آنچه در وجودش زنده است به دیگری می بخشد؛ از شادیش، از علائقش،

 

از ادراکش، از داناییش، از خلق خوشش و از غم هایش  به مصاحب خود نثار

 

می کند - از تمام مظاهر و مآثر زندگیش می بخشد.

 

او با چنین بخششی از زندگی خویش، فرد دیگری را احیا می کند و در

 

ضمن افزودن احساس زندگی در خویش، احساس زنده بودن را در دیگری

 

باروتر می سازد. او به امید دریافت کردن نمی دهد، نثار کردن به خودی خود

 

شادمانی باشکوهی است.

 

ولی انسان در ضمن نثار کردن، خواه نا خواه چیزی را در وجود طرف زنده

 

می کند و همین چیزی که زندگی یافته به نوبه خود به سوی وی منعکس

 

می شود.

 

در بخشش حقیقی انسان به ناچار چیزی را که به او باز داده می شود

 

دریافت می کند. بدین ترتیب بخشیدن ضمنا طرف مقابل را نیز بخشنده

 

می کند و در نتیجه طرفین متقابلا در شادی چیزی که خود به آن زندگی

 

بخشیده اند، سهیم می شوند.


چهارشنبه، 11 آذر، 1383

 

دانش ارتباط دیگری با عشق دارد که از همه اساسی تر است،

 

احتیاج در آمیختن با شخصی دیگر، به منظور فائق آمدن بر زندان

 

جدایی و یا به یکی دیگر از آرزوهای خاص انسانی ما بستگی دارد

 

- آرزوی آگاهی به (( راز انسان )).

 




سه شنبه، 3 آذر، 1383

 

  عشق در درجه اول (( نثار کردن است نه گرفتن ))

عشق نیروی است که موانع بین انسانها را می شکند و آدمیان را با یکدیگر پیوند

 

می دهد، عشق انسان را بر احساس انزوا و جدایی چیره می سازد با وجود این

 

بدو امکان می دهد که خودش باشد و همسازی شخصیت خود را حفظ کند.

 

در عشق تضادی جالب روی می دهد، عاشق و معشوق یکی می شوند و در عین

 

حال نیز از هم جدا می مانند.

 

عشق یک عمل است، عمل به کار انداختن نیروهای انسانی است که تنها در

 

شرایطی می توان این نیروها را به کار انداخت که شخص کاملا آزاد باشد، نه

 

تحت زور و اجبار.

 

عشق فاعل بودن است نه فعل پذیری، پایداری است نه اسارت.

 

به طور کلی خصیصه فعال عشق را می توان چنین بیان مرد که:

 

         

                 عشق در درجه اول (( نثار کردن است نه گرفتن ))




 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه، 3 آذر، 1383

خورشيدی ديـــــــــــــگر :

 

یکی از دلایلی که انسان به میگساری و مواد مخدر روی می آورد این

 

است که با پناه بردن به میگساری و مواد مخدرسعی می کند از حقیقت

 

بگریزد ولی می بیند که پس از زایل شدن خاصیت می و ماده مخدر

 

احساس جدایش بیشتر شده در نتیجه با ولع و شدت روز افزونی به

 

طرف آنها سوق داده می شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 مازوخیــــــــــــــسم ...

 

   

صورت منفی پیوند تعاونی همان تسلیم یا به اصطلاح پزشکی

 

مازوخیسم است. شخص مازوخیست برای فرار از احساس تحمل ناپذیر

 

دوری و تنهایی، خود را جزیی از وجود شخص دیگر می کند - شخصی

 

که او را راهنمایی می کند و محفوظ می دارد، شخصی که برای او در

 

حکم زندگی و ماده حیات  است.

 

نیروی کسی که فرد مازوخیست به بدو تسلیم می شود، در نظر وی

 

صد چندان می نماید، خواه چنین شخص آدمی باشد، خواه خدا.

 

انسان مازوخیست با خود می گوید که او همه چیز است و من جز اینکه

 

جزئی از اویم، دیگر چیزی نیستم.

 

به عنوان یک جزء من جزیی از بزرگی و نیرو، اطمینان اویم.

 

فرد مازوخیست هرگز احتیاجی به تصمیم گرفتن ندارد و هرگز احتیاجی

 

ندارد خود را به خطر بیندارد، او هرگز تنها نیست اما هرگز مستقل هم

 

نیست شخصیتش بی نقص نیست و هنوز کاملا به دنیا نیامده است.

 

در دایره دین شییء مورد پرستش را (( بت )) می نامد.

 

این تسلیم شدنی است که در آن نه تنها فکر انسان، بلکه سراسر بدن

 

او نیز در این تفکر سهیم می شود و خود را وسیله ای در دست دیگری

 

یا چیزی غیر از خودش مبدل می سازد و دیگر احتیاجی ندارد که

 

مشکلات زندگی را از راه فعالیتهای بارور حل کند.

 

  (( سادیســــــــم ))  

نوع مثبت پیوند تعاونی سلطه جویی است یا به اصطلاح روانپزشکان

 

(( سادیسم )) نام دارد که نقطه مقابل مازوخیسم است.

 

فرد سادیست شخص دیگری را جزء لاینفک خود می سازد تا بدین صورت

 

از احساس تنهایی و زندانی بودن خود فرار کند.

 

فرد سادیست با در برکشیدن شخصی که او را می پرستد مغرور می

 

شود و خود را بالاتر از آنچه هست می پندارد.

 

درست به همان اندازه که دیگری به فرد سادیست متکی ایست، انسان

 

سادیست فرمان می دهد، استثمار می کند، آسیب می رساند، خوار

 

می دارد؛ در صورتی که فرد مازوخیست فرمان می برد، استثمار

 

می شود، آسیب می بیند و خوار می شود. 

 

سه شنبه، 3 آذر، 1383

 

 (( دیوانه )) 

 اگر دو نفر که همواره نسبت به هم بیگانه بوده اند، چنانکه همه ما

هستیم، مانع را از میان خود بردارند و احساس نزدیکی کنند، این

لحظه یگانگی یکی از شادیبخش و هیجان انگیزترین تجارب

 زندگی شان می شود؛ و به خصوص وقتی سحر آمیز تر می شود که

آن دو نفر قبلا همیشه محدود و تنها و بیعشق بوده باشند.

در حقیقت، آنها شدت این شیفتگی احمقانه و این (( دیوانه )) یکدیگر بودن را دلیلی بر

 

شدت علاقه شان می پندارند، در صورتی که این فقط درجه آن تنهایی گذشته ایشان را

 

نشان می دهد.

 

جدایی یعنی بریدن از هر چیز، بدون اینکه توانایی استفاده از نیروهای

 

انسانی خود را داشته باشیم.

 

اصل این است که وقتی مرد و زن به خود و یکدیگر آگاهی پیدا

 

 می کنند در حقیقت از جدایی خویش و تفاوت خویش با جنس دیگر

 

آگاه می شوند، زیرا هنوز نیاموخته اند که همدیگر را دوست بدارند.

       پرواز را به خاطر بسپارِ   < پرنده مردنيست> 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



سه شنبه، 3 آذر، 1383

(( پاراسلسوس ))

 

 توت فرنگی

 

  آنکه هیچ نمی داند، به چیزی عشق نمی ورزد.

 

آنکه از عهده کاری بر نمی آید، هیچ نمی فهمد.

 

آنکه هیچ نمی فهمد بی ارزش است، ولی آنکه

 

می فهمد؛ بیگمان عشق می ورزد، مشاهده می کند،

 

می بیند.... هر چه دانش آدمی در چیزی ذاتی باشد،

 

عشق بدان بزرگتر است ... هر که فکر کند همه میوه ها

 

در همان وقتی می رسند که توت فرنگی، از انگور چیزی

 

نمی داند.

 

                                   (( پاراسلسوس ))

  

 




سه شنبه، 3 آذر، 1383

   

 

 

 دوست داشتن از عشق برتر است!

 

كتاب «هنر عشق ورزيدن» را مي خواندم كه در آن اريك فروم، با سرهم كردن حرف هاي

 

كساني چون كنتي و كي ير كه گارد و سارتر و كامو، مي كوشد تا به نفع ”اومانيسم” گله گشادي

 

كه تبليغ مي كند، عشق ها را توجيه وتفسير كند و با بيان زيبا و روانكاوي هنرمندانه اي كه

 

دارد به ”تحليل ارشادي” عشقها به سود ”بشريت” و به نفع ” اجتماع”! بپردازد.

 

من در فهرست جامعي كه او از همه انواع عشقها داده است، از عشق زن و مرد، مردم و وطن

 

و پدر و فرزند،  انسان و خدا... هر چه گشتم آنچه را كه سالهاست دل من با آن آشناست نيافتم و

 

آن تنها عشقي است كه ” زاده انسان” است، و ديگر عشقها همه تحميلي طبيعت است و

 

مقتضاي خلقت، چرا که، اين معشوقها را همه طبيعت براي ما تعيين مي كند و غريزه ـ كه

 

مأمور طبیعت است ـ و ما را به، خويشتن، وا مي دارد كه عشق بورزيم و تنها يك عشق است

 

كه آن ” من ناب و آزاد و صميمي” انساني، و آن را خودِ خودِ ما، بي تحميل طبيعت و بي

 

اقتضاي مزاج و مصلحت و منفعت، ” انتخاب ” مي كند و آن كشش اسرار آميز دو روحي است

 

كه طعم مرموز خويشاوندي شگفتي را ـ كه ريشه در جهاني ديگر دارد ـ از يكديگر مي چشند و

 

رنگ هم نژادي ماورائي را در سيماي هم مي بينند و همچون دو هم وطن، ناگاه ، در اين كشور

 

غريب زندگي، به تصادفي،  بر سر راه يكديگر قرار مي گيرند و در نخستين ديدار، يكديگر را 

 

باز مي شناسند ” و هر لحظه، خطوط آشنائي و خويشاوندي عميق و روشني ـ كه كتمان ناپذير

 

است ـ در هم ميخوانند، و پيوندي اينچنين، نه از آن گونه عشقها است كه به چشم ‹  اريك فروم

 

› آيد كه اومانيست است و اومانيست، بهرحال يك كلي نگر ساده خوش قلبي است و از آنچه در

 

برخي ” درونها” مي گذرد چه خبر دارد ؟ و چه مي داند از آن عشقها كه همه حيله هائي است تا

 

بشر را كارگزار طبيعت كنند و خدمتگزار اجتماع، عشق بزرگتري نيز وجود دارد كه همچون

 

ديگر عشقها ابزار كار نيست و آن عشق انسان به انسان، عشق يك روح به يك روح، يك روح

 

تنها و نيازمند به يك روح زيبا و نفيس و ثروتمند، عشق يك ”خويشاوند به يك”خويشاوند” ،

 

در اين انبوه خلق كه همچون گیاهان از زمين مي رويند و هريك به ”مصلحتي ” در اين”

 

روزمرگي ” آلوده،  در هم ميلولند و مي ميرند.

 

دريغم آمد كه آن را هم ”عشق” بنامم كه شاعران آلوده اش كرده اند. خواستم ” ارادت ” بخوانم

 

، ملاها به حماقتش كشاندند.

 

گفتم بهترين كلمه در اينجا ”خويشاوندي” است. خويشاوندي دو روح دو بيگانه : با لطافت

 

زيبايي كه در ساختمان اين كلمه است: ”خويش” و ”وند ”! ترسيدم كه نفهمند.

 

بهرحال مي گويم: دوست داشتن. و مقصودم عشق و ارادت و ايمان دو روح آشناي خويشاوند

 

است. دو ”انساني ” كه جز آن خميرۀ صميمي و ناب و منزهي كه ”من انساني خالص” هر

 

كسي را مي سازد، هيچ مصلحتي و ضرورتي آنان را به يكديگر نمي پيوندد، پيوندي كه نه

 

طبيعت، نه خلقت، بلكه تنهايي ميان دو تنهاي خويشاوند بسته است و... نميدانم چه بگويم؟

 

دوست داشتن از عشق برتر است.

 

عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از

 

روي بصيرتِ روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سرزند بي

 

ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست

 

داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.

 

عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجلي مي شود و داراي صفات و

 

حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خود دارد و از

 

روح رنگ مي گيرد وچون روح ها، بر خلاف غريزه ها، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و

 

طعم و عطري ويژه خويش دارند، ميتوان گفت كه به شمار هر روحي، دوست داشتني هست.

 

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد، اما دوست

 

داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي

 

نيست.

 

عشق در هر رنگي و هر سطحي، با زيبائي محسوس، در نهان يا آشكار، رابطه دارد.

 

چنانچه شوینهاور ميگويد: شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آن

 

را بر روي احساستان مطالعه كنيد.

 

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود، اگر تماس

 

دوام يابد به ابتذال مي كشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ”ديدار و پرهيز ” زنده و

 

نيرومند مي ماند.  اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست. دنيايش دنياي ديگري است.

 

عشق جوششي يكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيست؟ يك ”خودجوشي ذاتي” است، و

 

از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يكجابه مي ماند و

 

گاه، ميان دو بيگانه ناهمانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي

 

بينند، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنائي آن، چهره همديگر را مي ببینند و

 

در اينجا است كه گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهره همديگر مي

 

نگرند، احساس مي كنند كه همديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق ـ كه

 

درد كوچكي نيست ـ فراوان است.

 

اما دوست داشتن در روشنائي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و از

 

اين رو است كه همواره پس از آشنائي پديد مي آيد، ودر حقيقت، در آغاز، دو روح خطوط

 

آشنائي را در سيما و نگاه يكديگر ميخوانند، و پس از” آشنا شدن” است كه ”خودماني” مي

 

شوند.

 

دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساس خودماني بودن

 

كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي

 

گريزد ـ  و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و

 

آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان خود به خود دو همسفر به

 

چشم مي بينند كه به پهن دشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست

 

داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است.

 

عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتنی زيبائي هاي دلخواه را در

 

”دوست” مي بيند و مي يابد.

 

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن  در دريا شنا كردن.

 

عشق معشوق را مجهول وگمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوه اي از خود

 

خواهي و روح تاجرانه و جانورانه آدمي است، و چون خود به بدي خود آگاه است، آن را در

 

ديگري كه مي بيند، از او بيزار مي شود و كينه بر مي گيرد.

 

اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز مي خواهد و مي خواهد كه همه دلها آنچه را او از

 

دوست در خود دارد، داشته باشد كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي

 

آدمي است و چون خود به قداست ماورائي خود بينا است، آن را در ديگري كه مي بيند، ديگري

 

را نيز دوست مي دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد.

 

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه « هواداران كويش را چو جان خويشتن

 

دارند». عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

 

عشق نيرويی است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در

 

دوست كه او را به دوست مي برد. عشق، تملك معشوق است، و دوست داشتن تشنگي محو

 

شدن در دوست.

 

***

 

خودخواهی های بزرگ با "آوازه" و "عشق" سيراب می شوند؛ اما دردمندی ها و اضطراب

 

های بزرگ در انبوه نام و ننگ، در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصيب می مانند. انديشه ای

 

که جهان را به رنگ و طرحی ديگر می فهمد، "خود" را چشمه نهرهای غيبی و صحرای وزش

 

های غريب می يابد، تنها و تنها در جستجوی "آشنا" است...

 

روحی که "پيام" دارد نه مريد می طلبد، نه عاشق...

 

آری، نه مريد، نه عاشق. آشنا!

 

                                                     دوست داشتن از عشق برتر است!

                                                                

                                                                کوير، علی شريعتی

 

 

 

 

 

 

                              


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه، 3 آذر، 1383

  

 (( عشق فرزند آزادی است، نه از آن سلطه جویی. ))

 

 من می خواهم معشوقم برای خودش و در راه خویش پرورش بیابد و شکوفا شود نه برای

 

پاسداری من.

 

اگر من شخص دیگری را دوست دارم، با او آنچنان که هست، نه مانند چیزی برای استفاده

 

خودم یا آنچه احتیاجات من طلب می کند، احساس وحدت می کنم.

 

واضح است که احترام آنگاه میسر است که من به استقلال رسیده باشم؛ یعنی آنگاه که بتوانم

 

روی پای خود بایستم و بی مدد عصا راه بروم آنگاه که مجبور نباشم دیگران را تحت تسلط خود

 

در بیاورم یا استثمارشان کنم.

 

احترام تنها بر پایه آزادی بنا می شود؛

 

به مصداق یک سرود فرانسوی : (( عشق فرزند آزادی است، نه از آن سلطه جویی. ))

 

رعایت احترام دیگری بدون شناختن او میسر نیست، اگر دلسوزی و احساس مسئولیت را دانش

 

رهنمون نباشد هر دوی آنها کور خواهند بود.


  نوشته شده در  شنبه 26 دی1383ساعت 19:10  توسط یاشار   | 

چهارشنبه، 11 آذر، 1383

ببين و نپرس ۱

 

   ببــــــــــين و نپــــــــــــــــــرس :

 

 

عشق عبارت است از نفوذ فعالانه در شخص دیگر، که ضمن آن، شوق به

 

دانش در نتیجه وصل آرام می شود.

 

ضمن این نفوذ کردن، من او را می شناسم، خود را می شناسم و همه را

 

می شناسم و (( هیچ نمی دانم. ))

 

انگیزه سادیسم میل به پی بردن به اسرار است، با وجود این انسان مثل

 

گذشته نادان باقی می ماند.

 

تمام ارکان شخص دیگر را از هم جدا می کند ولی نتیجه آن تنها نابودی

 

اوست.

 

عشق تنها راه دانستن است، که در حین وصل به تمنای من جواب

 

می دهد.

 

در حین عشق ورزیدن و نثار کردن خود، در حین نفوذ کردن در  شخص دیگر،

 

خود را می یابیم، خود را کشف می کنیم، هم او را و هم خود را کشف

 

می کنیم.

 

شوق شناختن خود و انسان به طور کلی در اشعار سقراط چنین بیان

 

شده است: (( خودت را بشناس.))

 

این سرچشمه همه علم روانشناسی است.

عشق کودکانه از این اصل پیروی می کند که: (( من دوست دارم چون دوستم دارند.))

 

عشق پخته و کامل از این اصل که: (( مرا دوست دارند، چون دوستشان دارم.))

 

عشق نا بالغ می گوید: (( من تو را دوست دارم چون به تو نیازمندم .))

 

عشق رشد یافته می گوید: (( من به تو نیازمندم چون دوستت دارم.))

 

 

 

(( عشق فرزند آزادی است، نه از آن سلطه جویی. ))

عشقی که ما سزاوارش هستیم همیشه این احساس تلخ را به جای

 

می گذارد که آدمی را به خاطر خودش دوست ندارند، بلکه فقط برای آن

 

دوستش دارند که می تواند آنها را راضی کند؛ یعنی در واقع به هیچ وجه

 

انسان را دوست ندارند، بلکه از او استفاده می کنند.

عشق در وهله نخست بسته به یک شخص خاص نیست، بلکه بیشتر نوعی رویه و جهتگیری

 

منش آدمی است که او را به تمامی جهان، نه به یک (( معشوق )) خاص می پیوندد.

 

اگر انسان فقط یکی را دوست بدارد و نسبت به دیگران بی اعتنا باشد، پیوند او عشق نیست، بلکه

 

یک نوع وابستگی تعاونی است و یا یک خودخواهی گسترش یافته است.

 

با وجود این اکثر مردم فکر می کنند علت عشق وجود معشوق است نه استعداد درونی.

 

در حقیقت، آنان فکر می کنند که چون هیچ کس دیگری را جز معشوق دوست ندارند این خود

 

دلیلی بر شدت عشقشان است.

 

چون مردم نمی توانند درک کنند که عشق نوعی فعالیت و توانایی روحی است، استنباط می کنند

 

تنها چیز لازم پیدا کردن یک معشوق مناسب است - و از آن پس همه چیز به خودی خود ادامه

 

خواهد یافت.

 

این درست مثل آدمی است که می خواهد نقاشی کند، ولی به جای اینکه هنر و فن آن را فرا

 

بگیرد، می گوید منتظر موضوع مناسبی برای نقاشی هستم و ادعا می کند که اگر موضوع را

 

بیابد زیباترین نقاشیها را خواهد کشید.

 

اگر انسان واقعا و صمیمانه کسی را دوست داشته باشد، حتما همه مردم، دنیا و زندگی را دوست

 

می دارد.

 

اگر من بتوانم به کسی بگویم (( تو را دوست دارم ))، باید توانایی این را هم داشته باشم که بگویم

 

(( من در وجود تو همه کس را دوست دارم، با تو همه دنیا را دوست دارم، در تو حتی خودم را

 

دوست دارم.))

 

از گفتن اینکه عشق نوعی جهتگیری است که هدفش همه مردم است، نه یک نفر نباید چنین نتیجه

 

گرفت که بین انواع مختلف عشق که تابع معشوقهای مختلفند، تفاوتی وجود ندارد.

 

عشق واقعی یک (( تاثر )) به معنی تحت تاثیر دیگران قرار گرفتن نیست، بلکه کوشش فعال

 

برای بسط خوشبختی معشوق است که از استعداد ما برای عشق ورزیدن سرچشمه می گیرد.

 

دوست داشتن دیگران به معنی تحقق بخشیدن و تمرکز نیروی دوست داشتن است، فردی که قادر

 

است عشق بورزد، و عشق ورزیش با باروری همراه است، خودش را نیز دوست دارد، کسی که

 

فقط بتواند دیگران را دوست بدارد اصلا معنی عشق را نمی داند.

 

این درست است که انسانهای خودخواه توانایی مهر ورزیدن ندارند، ولی این

 

نیز درست است که آنان قادر نیستند خودشان را هم دوست بدارند.

 

 

                              

 

چهارشنبه، 11 آذر، 1383

                  

 

عشق عبارت است از رغبت جدی بر زندگی و پرورش آنچه بدان مهر می ورزیم.

 

روانپزشکان به وسیله بیماران خود معالجه می شوند، و افراد به وسیله

 

روابط شان می توانند بر مشکلات خویش فائق آیند _ به شرط آنکه

 

همدیگر را مانند شیئ تلقی نکنند و رفتارشان نسبت به هم صمیمانه و

 

ثمر بخش باشد.

 


 

 

 



 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه، 11 آذر، 1383

مبادله کالا به کـــــــــــــــــــــــــالا :

 عشق نیروی است که تولید عشق می کند؛ ناتوانی عبارت است از عجز

از تولید عشق، این تفکر را مارکس به بهترین  وجهی بیان می کند:

 

او می گوید: (( انسان را به عنوان انسان و رابطه اش را با دنیا به

 

عنوان یک رابطه انسانی فرض کنید، در نظر بگیرید که فقط عشق را با

 

عشق می توان مبادله کرد اعتماد را با اعتماد و تمامی روابط انسان را

 

بر همین قیاس.

 

 اگر بخواهید در دیگران موثر باشید، خودتان باید شخصی واقعا پرشور

 

و عامل ایجاد نفوذ در مردم باشید.

 

هر یک از روابط شما با انسان و با طبیعت بایستی مبین زندگی حقیقی

 

و فردی شما که بیانی از خواست ارادی شماست باشد.

 

اگر شما بدون اینکه طلب عشق کنید عشق می ورزید، یعنی اگر عشق

 

شما عشقی است که قدرت تولید عشق ندارد، اگر  به وسیله تجلی زندگی

 

به عنوان یک عاشق از خودتان یک معشوق نساخته اید، عشق شما

 

ناتوان است، یک بدبختی است. ))




چهارشنبه، 11 آذر، 1383

 

نثار کردن از دریافت کردن شیرینتر است

نثار کردن از دریافت کردن شیرینتر است، نه به سبب اینکه ما به محرومیتی 

 

تن در می دهیم، بلکه به این دلیل که شخص در عمل نثار کردن زنده بودن

 

خود را احساس می کند.

 

 مشهور است که فقرا به مراتب بخشنده تر از ثروتمندانند، با این وجود 

 

وقتی فقر از حد معینی گذشت دیگر راهی  برای بخشیدن باز نمی گذارد و

 

بسیار موجب زبونی می شود؛ نه فقط به سبب رنجی که مستقیما به وجود

 

می آورد بلکه به واسطه این حقیقت که انسان را از لذت نثار کردن محروم

 

می سازد.

 

 

این بدان معنا نیست که او ضرورتا خودش را فدای دیگری می کند - بلکه او

 

از آنچه در وجودش زنده است به دیگری می بخشد؛ از شادیش، از علائقش،

 

از ادراکش، از داناییش، از خلق خوشش و از غم هایش  به مصاحب خود نثار

 

می کند - از تمام مظاهر و مآثر زندگیش می بخشد.

 

او با چنین بخششی از زندگی خویش، فرد دیگری را احیا می کند و در

 

ضمن افزودن احساس زندگی در خویش، احساس زنده بودن را در دیگری

 

باروتر می سازد. او به امید دریافت کردن نمی دهد، نثار کردن به خودی خود

 

شادمانی باشکوهی است.

 

ولی انسان در ضمن نثار کردن، خواه نا خواه چیزی را در وجود طرف زنده

 

می کند و همین چیزی که زندگی یافته به نوبه خود به سوی وی منعکس

 

می شود.

 

در بخشش حقیقی انسان به ناچار چیزی را که به او باز داده می شود

 

دریافت می کند. بدین ترتیب بخشیدن ضمنا طرف مقابل را نیز بخشنده

 

می کند و در نتیجه طرفین متقابلا در شادی چیزی که خود به آن زندگی

 

بخشیده اند، سهیم می شوند.


چهارشنبه، 11 آذر، 1383

 

دانش ارتباط دیگری با عشق دارد که از همه اساسی تر است،

 

احتیاج در آمیختن با شخصی دیگر، به منظور فائق آمدن بر زندان

 

جدایی و یا به یکی دیگر از آرزوهای خاص انسانی ما بستگی دارد

 

- آرزوی آگاهی به (( راز انسان )).

 




سه شنبه، 3 آذر، 1383

 

  عشق در درجه اول (( نثار کردن است نه گرفتن ))

عشق نیروی است که موانع بین انسانها را می شکند و آدمیان را با یکدیگر پیوند

 

می دهد، عشق انسان را بر احساس انزوا و جدایی چیره می سازد با وجود این

 

بدو امکان می دهد که خودش باشد و همسازی شخصیت خود را حفظ کند.

 

در عشق تضادی جالب روی می دهد، عاشق و معشوق یکی می شوند و در عین

 

حال نیز از هم جدا می مانند.

 

عشق یک عمل است، عمل به کار انداختن نیروهای انسانی است که تنها در

 

شرایطی می توان این نیروها را به کار انداخت که شخص کاملا آزاد باشد، نه

 

تحت زور و اجبار.

 

عشق فاعل بودن است نه فعل پذیری، پایداری است نه اسارت.

 

به طور کلی خصیصه فعال عشق را می توان چنین بیان مرد که:

 

         

                 عشق در درجه اول (( نثار کردن است نه گرفتن ))




 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه، 3 آذر، 1383

خورشيدی ديـــــــــــــگر :

 

یکی از دلایلی که انسان به میگساری و مواد مخدر روی می آورد این

 

است که با پناه بردن به میگساری و مواد مخدرسعی می کند از حقیقت

 

بگریزد ولی می بیند که پس از زایل شدن خاصیت می و ماده مخدر

 

احساس جدایش بیشتر شده در نتیجه با ولع و شدت روز افزونی به

 

طرف آنها سوق داده می شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 مازوخیــــــــــــــسم ...

 

   

صورت منفی پیوند تعاونی همان تسلیم یا به اصطلاح پزشکی

 

مازوخیسم است. شخص مازوخیست برای فرار از احساس تحمل ناپذیر

 

دوری و تنهایی، خود را جزیی از وجود شخص دیگر می کند - شخصی

 

که او را راهنمایی می کند و محفوظ می دارد، شخصی که برای او در

 

حکم زندگی و ماده حیات  است.

 

نیروی کسی که فرد مازوخیست به بدو تسلیم می شود، در نظر وی

 

صد چندان می نماید، خواه چنین شخص آدمی باشد، خواه خدا.

 

انسان مازوخیست با خود می گوید که او همه چیز است و من جز اینکه

 

جزئی از اویم، دیگر چیزی نیستم.

 

به عنوان یک جزء من جزیی از بزرگی و نیرو، اطمینان اویم.

 

فرد مازوخیست هرگز احتیاجی به تصمیم گرفتن ندارد و هرگز احتیاجی

 

ندارد خود را به خطر بیندارد، او هرگز تنها نیست اما هرگز مستقل هم

 

نیست شخصیتش بی نقص نیست و هنوز کاملا به دنیا نیامده است.

 

در دایره دین شییء مورد پرستش را (( بت )) می نامد.

 

این تسلیم شدنی است که در آن نه تنها فکر انسان، بلکه سراسر بدن

 

او نیز در این تفکر سهیم می شود و خود را وسیله ای در دست دیگری

 

یا چیزی غیر از خودش مبدل می سازد و دیگر احتیاجی ندارد که

 

مشکلات زندگی را از راه فعالیتهای بارور حل کند.

 

  (( سادیســــــــم ))  

نوع مثبت پیوند تعاونی سلطه جویی است یا به اصطلاح روانپزشکان

 

(( سادیسم )) نام دارد که نقطه مقابل مازوخیسم است.

 

فرد سادیست شخص دیگری را جزء لاینفک خود می سازد تا بدین صورت

 

از احساس تنهایی و زندانی بودن خود فرار کند.

 

فرد سادیست با در برکشیدن شخصی که او را می پرستد مغرور می

 

شود و خود را بالاتر از آنچه هست می پندارد.

 

درست به همان اندازه که دیگری به فرد سادیست متکی ایست، انسان

 

سادیست فرمان می دهد، استثمار می کند، آسیب می رساند، خوار

 

می دارد؛ در صورتی که فرد مازوخیست فرمان می برد، استثمار

 

می شود، آسیب می بیند و خوار می شود. 

 

سه شنبه، 3 آذر، 1383

 

 (( دیوانه )) 

 اگر دو نفر که همواره نسبت به هم بیگانه بوده اند، چنانکه همه ما

هستیم، مانع را از میان خود بردارند و احساس نزدیکی کنند، این

لحظه یگانگی یکی از شادیبخش و هیجان انگیزترین تجارب

 زندگی شان می شود؛ و به خصوص وقتی سحر آمیز تر می شود که

آن دو نفر قبلا همیشه محدود و تنها و بیعشق بوده باشند.

در حقیقت، آنها شدت این شیفتگی احمقانه و این (( دیوانه )) یکدیگر بودن را دلیلی بر

 

شدت علاقه شان می پندارند، در صورتی که این فقط درجه آن تنهایی گذشته ایشان را

 

نشان می دهد.

 

جدایی یعنی بریدن از هر چیز، بدون اینکه توانایی استفاده از نیروهای

 

انسانی خود را داشته باشیم.

 

اصل این است که وقتی مرد و زن به خود و یکدیگر آگاهی پیدا

 

 می کنند در حقیقت از جدایی خویش و تفاوت خویش با جنس دیگر

 

آگاه می شوند، زیرا هنوز نیاموخته اند که همدیگر را دوست بدارند.

       پرواز را به خاطر بسپارِ   < پرنده مردنيست> 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



سه شنبه، 3 آذر، 1383

(( پاراسلسوس ))

 

 توت فرنگی

 

  آنکه هیچ نمی داند، به چیزی عشق نمی ورزد.

 

آنکه از عهده کاری بر نمی آید، هیچ نمی فهمد.

 

آنکه هیچ نمی فهمد بی ارزش است، ولی آنکه

 

می فهمد؛ بیگمان عشق می ورزد، مشاهده می کند،

 

می بیند.... هر چه دانش آدمی در چیزی ذاتی باشد،

 

عشق بدان بزرگتر است ... هر که فکر کند همه میوه ها

 

در همان وقتی می رسند که توت فرنگی، از انگور چیزی

 

نمی داند.

 

                                   (( پاراسلسوس ))

  

 




سه شنبه، 3 آذر، 1383

   

 

 

 دوست داشتن از عشق برتر است!

 

كتاب «هنر عشق ورزيدن» را مي خواندم كه در آن اريك فروم، با سرهم كردن حرف هاي

 

كساني چون كنتي و كي ير كه گارد و سارتر و كامو، مي كوشد تا به نفع ”اومانيسم” گله گشادي

 

كه تبليغ مي كند، عشق ها را توجيه وتفسير كند و با بيان زيبا و روانكاوي هنرمندانه اي كه

 

دارد به ”تحليل ارشادي” عشقها به سود ”بشريت” و به نفع ” اجتماع”! بپردازد.

 

من در فهرست جامعي كه او از همه انواع عشقها داده است، از عشق زن و مرد، مردم و وطن

 

و پدر و فرزند،  انسان و خدا... هر چه گشتم آنچه را كه سالهاست دل من با آن آشناست نيافتم و

 

آن تنها عشقي است كه ” زاده انسان” است، و ديگر عشقها همه تحميلي طبيعت است و

 

مقتضاي خلقت، چرا که، اين معشوقها را همه طبيعت براي ما تعيين مي كند و غريزه ـ كه

 

مأمور طبیعت است ـ و ما را به، خويشتن، وا مي دارد كه عشق بورزيم و تنها يك عشق است

 

كه آن ” من ناب و آزاد و صميمي” انساني، و آن را خودِ خودِ ما، بي تحميل طبيعت و بي

 

اقتضاي مزاج و مصلحت و منفعت، ” انتخاب ” مي كند و آن كشش اسرار آميز دو روحي است

 

كه طعم مرموز خويشاوندي شگفتي را ـ كه ريشه در جهاني ديگر دارد ـ از يكديگر مي چشند و

 

رنگ هم نژادي ماورائي را در سيماي هم مي بينند و همچون دو هم وطن، ناگاه ، در اين كشور

 

غريب زندگي، به تصادفي،  بر سر راه يكديگر قرار مي گيرند و در نخستين ديدار، يكديگر را 

 

باز مي شناسند ” و هر لحظه، خطوط آشنائي و خويشاوندي عميق و روشني ـ كه كتمان ناپذير

 

است ـ در هم ميخوانند، و پيوندي اينچنين، نه از آن گونه عشقها است كه به چشم ‹  اريك فروم

 

› آيد كه اومانيست است و اومانيست، بهرحال يك كلي نگر ساده خوش قلبي است و از آنچه در

 

برخي ” درونها” مي گذرد چه خبر دارد ؟ و چه مي داند از آن عشقها كه همه حيله هائي است تا

 

بشر را كارگزار طبيعت كنند و خدمتگزار اجتماع، عشق بزرگتري نيز وجود دارد كه همچون

 

ديگر عشقها ابزار كار نيست و آن عشق انسان به انسان، عشق يك روح به يك روح، يك روح

 

تنها و نيازمند به يك روح زيبا و نفيس و ثروتمند، عشق يك ”خويشاوند به يك”خويشاوند” ،

 

در اين انبوه خلق كه همچون گیاهان از زمين مي رويند و هريك به ”مصلحتي ” در اين”

 

روزمرگي ” آلوده،  در هم ميلولند و مي ميرند.

 

دريغم آمد كه آن را هم ”عشق” بنامم كه شاعران آلوده اش كرده اند. خواستم ” ارادت ” بخوانم

 

، ملاها به حماقتش كشاندند.

 

گفتم بهترين كلمه در اينجا ”خويشاوندي” است. خويشاوندي دو روح دو بيگانه : با لطافت

 

زيبايي كه در ساختمان اين كلمه است: ”خويش” و ”وند ”! ترسيدم كه نفهمند.

 

بهرحال مي گويم: دوست داشتن. و مقصودم عشق و ارادت و ايمان دو روح آشناي خويشاوند

 

است. دو ”انساني ” كه جز آن خميرۀ صميمي و ناب و منزهي كه ”من انساني خالص” هر

 

كسي را مي سازد، هيچ مصلحتي و ضرورتي آنان را به يكديگر نمي پيوندد، پيوندي كه نه

 

طبيعت، نه خلقت، بلكه تنهايي ميان دو تنهاي خويشاوند بسته است و... نميدانم چه بگويم؟

 

دوست داشتن از عشق برتر است.

 

عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از

 

روي بصيرتِ روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سرزند بي

 

ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست

 

داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.

 

عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجلي مي شود و داراي صفات و

 

حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خود دارد و از

 

روح رنگ مي گيرد وچون روح ها، بر خلاف غريزه ها، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و

 

طعم و عطري ويژه خويش دارند، ميتوان گفت كه به شمار هر روحي، دوست داشتني هست.

 

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد، اما دوست

 

داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي

 

نيست.

 

عشق در هر رنگي و هر سطحي، با زيبائي محسوس، در نهان يا آشكار، رابطه دارد.

 

چنانچه شوینهاور ميگويد: شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آن

 

را بر روي احساستان مطالعه كنيد.

 

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود، اگر تماس

 

دوام يابد به ابتذال مي كشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ”ديدار و پرهيز ” زنده و

 

نيرومند مي ماند.  اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست. دنيايش دنياي ديگري است.

 

عشق جوششي يكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيست؟ يك ”خودجوشي ذاتي” است، و

 

از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يكجابه مي ماند و

 

گاه، ميان دو بيگانه ناهمانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي

 

بينند، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنائي آن، چهره همديگر را مي ببینند و

 

در اينجا است كه گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهره همديگر مي

 

نگرند، احساس مي كنند كه همديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق ـ كه

 

درد كوچكي نيست ـ فراوان است.

 

اما دوست داشتن در روشنائي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و از

 

اين رو است كه همواره پس از آشنائي پديد مي آيد، ودر حقيقت، در آغاز، دو روح خطوط

 

آشنائي را در سيما و نگاه يكديگر ميخوانند، و پس از” آشنا شدن” است كه ”خودماني” مي

 

شوند.

 

دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساس خودماني بودن

 

كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي

 

گريزد ـ  و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و

 

آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان خود به خود دو همسفر به

 

چشم مي بينند كه به پهن دشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست

 

داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است.

 

عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتنی زيبائي هاي دلخواه را در

 

”دوست” مي بيند و مي يابد.

 

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن  در دريا شنا كردن.

 

عشق معشوق را مجهول وگمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوه اي از خود

 

خواهي و روح تاجرانه و جانورانه آدمي است، و چون خود به بدي خود آگاه است، آن را در

 

ديگري كه مي بيند، از او بيزار مي شود و كينه بر مي گيرد.

 

اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز مي خواهد و مي خواهد كه همه دلها آنچه را او از

 

دوست در خود دارد، داشته باشد كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي

 

آدمي است و چون خود به قداست ماورائي خود بينا است، آن را در ديگري كه مي بيند، ديگري

 

را نيز دوست مي دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد.

 

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه « هواداران كويش را چو جان خويشتن

 

دارند». عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

 

عشق نيرويی است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در

 

دوست كه او را به دوست مي برد. عشق، تملك معشوق است، و دوست داشتن تشنگي محو

 

شدن در دوست.

 

***

 

خودخواهی های بزرگ با "آوازه" و "عشق" سيراب می شوند؛ اما دردمندی ها و اضطراب

 

های بزرگ در انبوه نام و ننگ، در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصيب می مانند. انديشه ای

 

که جهان را به رنگ و طرحی ديگر می فهمد، "خود" را چشمه نهرهای غيبی و صحرای وزش

 

های غريب می يابد، تنها و تنها در جستجوی "آشنا" است...

 

روحی که "پيام" دارد نه مريد می طلبد، نه عاشق...

 

آری، نه مريد، نه عاشق. آشنا!

 

                                                     دوست داشتن از عشق برتر است!

                                                                

                                                                کوير، علی شريعتی

 

 

 

 

 

 

                              


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه، 3 آذر، 1383

  

 (( عشق فرزند آزادی است، نه از آن سلطه جویی. ))

 

 من می خواهم معشوقم برای خودش و در راه خویش پرورش بیابد و شکوفا شود نه برای

 

پاسداری من.

 

اگر من شخص دیگری را دوست دارم، با او آنچنان که هست، نه مانند چیزی برای استفاده

 

خودم یا آنچه احتیاجات من طلب می کند، احساس وحدت می کنم.

 

واضح است که احترام آنگاه میسر است که من به استقلال رسیده باشم؛ یعنی آنگاه که بتوانم

 

روی پای خود بایستم و بی مدد عصا راه بروم آنگاه که مجبور نباشم دیگران را تحت تسلط خود

 

در بیاورم یا استثمارشان کنم.

 

احترام تنها بر پایه آزادی بنا می شود؛

 

به مصداق یک سرود فرانسوی : (( عشق فرزند آزادی است، نه از آن سلطه جویی. ))

 

رعایت احترام دیگری بدون شناختن او میسر نیست، اگر دلسوزی و احساس مسئولیت را دانش

 

رهنمون نباشد هر دوی آنها کور خواهند بود.


  نوشته شده در  شنبه 26 دی1383ساعت 19:8  توسط یاشار   | 

در دهکده ای باز دل آرام گرفت

در پس پنجره ای بی دود و غبار

می نشيند پرستويی فراری ز غبار

می کند از همه ياد

اما... 

 در پس آن همه ياد!

ناگهان ريخت اشکی ز رخش

که نشان داد که چنين است و چنان

گفتمش که چنين است و چنان

پس چرا تو اينچنين و من چنان  

.....................................................

  نوشته شده در  دوشنبه 14 دی1383ساعت 11:57  توسط یاشار   | 
 

شکست در نم نم باران !

آسمان ابری بود !

سايه آدم‌ها گم شده بود . . .

بوی نم باران مشام‌ام را پر کرده بود

سکوتی که در صدای 

شر شر ناودان گم می‌شد

و من زير طاق خانه ای نگاه می‌کردم

پنجره ای را که سايه ای

از دو نفر را نمايش می‌داد !

و صدای آهنگی که از دور می‌آمد !

و من نگاه می‌کردم

بوسه سايه‌ها را به هم . . .

و دختری را که روزی با نام من . . .

حتی آب می‌خورد !؟

. . .

 که به خاک افتادم

دل بريدم رفتم

  نوشته شده در  دوشنبه 14 دی1383ساعت 11:46  توسط یاشار   | 

هميشه روز آغاز عشق نخستين را به ياد می آورم که برای اولين بار کشاکش عشق را در دل  احساس

 

کردم و با خود گفتم اگر عشق اين است چه درد جانکاهی است ، باخود گفتم كه عاشقي چه حس غريبيست ...

 

ديده بر زمين افکندم و  مدتی طولاني دنبال آن کس که برای نخستين بار شايد بی آنکه خود بخواهد دلم را

 

آماج تير عشق کرده بود نگريستم...

 

راستی ای عشق چه رهبر بدی بودی آخر چرا يک چنين احساس دلپذيری بايد اين همه رنج

 

بدنبال خود داشته باشد !!    

 

ای عشق ديدی قلب مرا که پيش از اين از آتش اميد سوزان بود ترک گفتی و به جای تو

 

سردی نوميدی و غم  را احساس کردم ، نوميدي وغم از آن رو كه شايد نتوانم  معشوقم

 

را در  آغوش كشم ... نتوانم تنها صاحبش باشم ...

 

اي عشقِ من از احساست مراقبت كن و مگذار كه هيچ كس آنرا از تو

 

بدزدد ...                    

 

 امروز هم روزي بود مثل بقيه ي روزها ...

 

 روز بدون تو بودن و روز در حسرت ديدارت ذره ذره سوختن و آب شدن ...         

 

  روز دگر در فراق توبه آخِررسيد   ،‌   امروز هم بدون تو گذشت....

 

**

  نوشته شده در  دوشنبه 14 دی1383ساعت 11:43  توسط یاشار   | 

من هرگز نخواسته ام که از عشق افسانه ای بيافرينم ، باورکن!!!!!

 

 زيرا كه عشق هيچگاه افسانه نبوده و نيست ...

 

من مي خواستم با دوست داشتن زندگی کنم ! ...کودکانه..ساده و پاک...

 

من از دوست داشتن لحظه هاي با تو بودن را مي خواستم!!لحظاتي که تورا ببينم...

 

 آن لحظه هايي که خاکستر گذران  زمين در ميان امواج خروشان رطوبتی سحرگاهی

 

داشت.....!!!!

من آواز را برای پرکردن لحظه های سکوت می خواستم!!!

 

 و تورا براي دوست داشتن  مي خواهم و همراهي  ، نه شهوت و هوس ...

 

 ***

  نوشته شده در  دوشنبه 14 دی1383ساعت 11:32  توسط یاشار   | 

تو...

ثانيه ها پی در پی می گذرد، و لحظه های با تو بودن به پايان می رسد


پايانی تا هميشه بودن، تا سرانجام زندگی، تا سر آغاز مرگ.


و امروز شايد آخرين فرصت بود ، و تو تمام احساست را در قالب نگاهت

 

ريختی و با چشمانت فرياد زدی آنچه تا کنون نگفته بودی.


تو تمام احساست را در قالب بوسه هايت ريختی و با بوسه باران روح

 

خسته ام، فرياد دوستت دارم سر دادی ، فريادی از سر صداقت، بی آنکه

 

نشانی از غرور هميشگی ات داشته باشد؛و مرا بيش از پيش ديوانه خود

 

کردی.

 

ای پرنده کوچک خوشبختی ام، قرار بی قراری های دل خسته ام، سنگ

 

صبور غصه های بی پايانم، ساحل تلاطم امواج روح سرگردانم، مهتاب شب

 

های تاريک زندگی ام، هستی من؛  به هر کجا می روی برو، اما به احترام

 

قصه عشق، ياد مرا از خاطر مبر!

  نوشته شده در  دوشنبه 14 دی1383ساعت 11:29  توسط یاشار   | 
 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 13 دی1383ساعت 16:45  توسط یاشار   | 

افسون عشق

من از افسونِ عشق خواهم نوشت تا در اين دريای احساس و شوق غرق ِ

در عشق ِ تو باشم من شبی ، در زلال ِ بيكران ِ عشق تو نقشی از چشمان

افسونگرت خواهم كشيد ، موجی از عطر خوش مستانه ات در هوای

مسموم من ، خواهد دميد. آن هنگامهء رقصيدن پروانه های شعر تو با شعله

ای از ملامتهای تلخ و بی حساب دل را به آتش خواهم كشيد ، می دانم از

سوختن اين بی رمق ـ اين بی نشان ... ـ شادی روح تو ، سر خواهد رسيد.

از آن نشاط زندگی اين التهاب و انتظار ، بی تو اما چيز ديگر بر من رسيد ؟

آری ! ، آن مرغک معصوم اميد ـ هم ـ از سينهء سوخته ام ، آخر پريد! من

نيازم از تو گفتن است من خيالم با تو بودن است من در اين شامگاهان

ظلمتبار و سرد بدان انديشه ام كه سحر هنگام طلوع شبنم لطف و مهر تو ،

بر وجود خسته ام خواهد چكيد ! و از اين ملال بی زوال قامتم در سادگی

خواهد خميد ... ای ماه من ، ای نام تو از روح ماه ، با من بيا و در نشين ، كه

از عشق تو اين فرياد مرا پرنيان آسمان خواهند شنيد ، در آسمان اين شبهای

سياه دست سوی ِ ماه ِ روی ِ تو خواهم كشيد ، از مهتاب عشق تو مست

می شوم تا آن لحظه كه خواب مرا در خود كشد خواهم گريست ، خواهم

گريست ...

  نوشته شده در  یکشنبه 13 دی1383ساعت 16:36  توسط یاشار   | 

حقيقت عشق

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 13 دی1383ساعت 16:5  توسط یاشار   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM